خداحافظ.....
می دونم خیلی هم وبلاگ جالبی ندارم اما واسه سرگرمی یه مدت خودم خوب بود ولی با تمام این حرف ها بلاگم رو خیلی دوست داشتم .....
ولی دیگه واسه خیلی دلایل نه می تونم و نه دوست دارم بیام نت .
تا حالا سعی کردم تو زندگیم هیچ کس رو از خودم نرنجونم اما اگه یه وقتی یه کاری کردم کسی از دستم برنجه از همین جا ازش معذرت می خوام ...
آدم اگه به نت عادت کنه دیگه واویلا ، حتی حاضره از مهمترین کاراش بگذره ولی بیاد بشینه پشت سیستم و این اصلا خوب نیست البته نمی گم همه اینجورین ولی خب قبول کنین که معتادی میاره و من نمی خوام اینجوری بشم ............
خلاصه ی کلام اینکه یه مدت در جوارتون خوش گذشت امیدوارم همگی موفق باشین ....
نمایشنامه اهل اقاقیا
|
|
جومونگ می کشمت !
امروز صبح زود که از خواب بیدار شدم چشمم افتاد به مجله ای که دیروز داداشم گرفته بود همینجوری خواستم قبل از اینکه برم پای کارم یه نگاهی بهش انداخته باشم همینجوری داشتم ورق می زدم که چشمم خورد به تیتر بزرگی که نوشته بود جومونگ می کشمت
خیلی خندم گرفت گفتیم بخونیم ببینیم چیه ٬ نمی دونم واقعا این نوشته صحت داره یا نه اگه صحت داره که طرف چه آدم ... بوده والا
قضیه از این قراره که یه آقا پسری توی یاسوج عاشق و دلباخته ی خانم سوسانو شده
و پاشو کرده تو یه کفش که الا و بلا من باید برم کره با سوسانو ازدواج کنم ٬ اصرار از پسر و انکار از پدر ٬ پسره هم نامردی نمی کنه یه نامه می نویسه و بعدشم خودکشی می کنه کاری که همه ی جوون جغلکای امروزی تا بهشون می گی بالای چشت ابروه انجام میدن ![]()
حالا متن نامه رو داشته باشین
:
" سوسی جان ! اکنون که این قرص ها معده ام را سوراخ کرده و چیزی تا ملاقات با عزرائیل نمانده ٬ به تو می گویم که از عشق تو چونان محمود پاک نیت در فراق یوزارسیفم . آیا تو هم مثل زلیخایی ؟ !
سوسی جان ! من می خواستم گوسفندهای پدرم را بفروشم و بیایم و تو را بگیرم اما پدرم گفت : " نه ! تو شیرینی خورده دختر عموتی ٬ این سوسانو هم انگ تو نیست ! " . با شنیدن این حرف دنیا بر من سیاه گشت و هرچی قرص رنگارنگ که مزه کاکائو می داد و رویش نوشته شده بود " شوکو مارس " خوردم و الآن در انتظار فرشته مرگم . خدانگهدار ! جوآن یاسوجی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آرزومندم
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ٬ و اگر هستی ٬ کسی هم به تو عشق بورزد ٬ و اگر اینگونه نیست ٬ تنهائیت کوتاه باشد ٬ و پس از تنهاییت ٬ نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ٬ اما اگر پیش آمد ٬ بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ٬ از جمله دوستان بد و ناپایدار ٬ برخی نادوست ٬ و برخی دوستار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ٬ برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ٬ نه کم و نه زیاد ٬ درست به اندازه ٬ تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ٬که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ٬ تا که زیاده به خودت غره نشوی .
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری ٬ تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد .
همچنین ٬ برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چوین کار ساده ای است ٬ بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .
و امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل ٬ رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری ٬ تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .
به علاوه ٬ آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ٬ اگر مرد باشی ٬ آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی ٬ شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید ٬ یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .
تست با نمک
این تست رو من توی یکی از وبلاگ ها دیدم و گفتم یه امتحانی بکنیم بد نیست ولی واقعا جواب هاش من رو شکه کرد امتحان کنید جالبه![]()
هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد! فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد! اين حدوداً 5 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!! كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!! اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت! پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد! نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد! با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد! (باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول
ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!) خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.
1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف
بنويسيد. قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !! ![]()
4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد
![]()
![]()
و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد! ![]()
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!! ![]()
![]()
![]()
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد
ولي با هم نمي سازيد
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد! ![]()
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد. ![]()
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست! ![]()
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!! ![]()
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است! ![]()
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند! ![]()
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!! ![]()
بزرگداشت روز جهانی تئاتر
در کل مراسم بدی نبود ولی خب کاش سخنرانی ها کمتر بود و بیشتر برنامه اجرا می شد ٬ مثلا کاش ۲ یا ۳ تا حداقل اجرای تئاتر کوتاه انجام می شد یا بخشی از هر نمایش نامه اجرا میشد . مثل کار آقای سبحانی به نام نامه ای دیگر که فقط بخش کوچیکی از اون رو دوستان اجرا کردن و واقعا همون یه بخش هم عالی بود ......
امیدوارم که همچنان موفق و همینطور فعال باشن...
ولی به قول موروک گلمپا خوشی این مراسم همین دور هم جمع شدن ها بود ٬ من همین طور که در جریانین تازه وارد این عرصه شدم اما قبلا کار زیاد دیدم و خیلی ها رو می شناسم ٬ دیشب بعد از مدت ها خیلی ها رو اونجا دیدم و خیلی خوشحال شدم .....
دیشب داداشم هم با خودم آورده بودم اونم خیلی به تئاتر علاقه داره البته در حد دیدن عرضه بازی کردن نداره
البته خودم بدتر از اونم اما بالاخره شهامت پیدا کردم و وارد این عرصه شدم ٬ دقیقا نمی دونم چندم اردیبهشت اجرا داریم ولی داریم برای جشنواره ها آماده می شیم ....
هنوز احساس می کنم که خوب نتونستم از پسش بر بیام اما دارم سعی خودم رو می کنم ٬ برام دعا کنین بتونم موندگار بشم ![]()
آخر این مراسم هم جاتون خالی مشعل تئاتر رو روشن کردن ٬ اما خدایی گولمون زدن گفتن برین بالای سالن می خوایم مشعل رو دست به دست کنیم ٬ اما فقط روشن کردن همون بالا ٬ ملت تئاتری از پایین نظاره کنن ٬ جاتون خالی عجب مشعلی بود......
دیشب جمع هنر مندان جمع بود ٬ تا باشه از این مراسما باشه اما امیدوارم به سردیه مراسم دیشب نباشه .................
امشب شدید حالم گرفته بود طوری که رسیدم خونه همه چپ چپ نگام می کردن ولی کسی جرعت نداشت بپرسه چته یه سره رفتم تو اتاق در نیومدم مامانم یکی دوباری اومد مثلا سر حرف رو با هام باز کنه ولی من یه جورایی طفره رفتم خودش بیچاره فهمید الآن باید منو تنها بزاره دلم سوخت براش ![]()
فردا یه جورایی امتحان داشتم ٬ این درس رو از روز اول درست نخونده بودم البته خونده بودم ولی خداییش سخته درست نمی گرفتم چی میگه ٬ من همیشه با حفظیات مشکل داشتم البته نه هر جور حفظیاتی اونایی رو که خوشم بیاد سریع می گیرم البته ٬ همینجور که داشتم حرص امتحان فردا رو می خوردم برادرم سر رسید و گفت دانشگاه تا ۳شنبه تعطیله به دلیل آسفالت کردن کف حیاط ٬ فقط خدا می دونه تو اوج نارحتی یه دفعه چقدر خوشحال شدم خوب حالا ماجرای هفته قبلمون رو بخونین...
هفته قبل دودره کردیم سر کلاس این استادمون نرفتیم ٬ یعنی می خواستیم بریم ولی دیر رسیدیم ٬ من بودم و دو تا از هم رشته ایام که هم محله ای هم هستیم یه جورایی همسایه ایم ٬ استاده شدید گیر بود همیشه می گفته و میگه اگه بعد از من وارد کلاس بشین راتون نمی دم ما هم که او نروز دیر رسیدیم دیگه نرفتیم سر کلاس
یکی از دوستام گفت که بریم لب دریا ٬ همینجور پیاده روی کردیم و خواستیم بریم ساحل هتل هما که متاسفانه رامون ندادن و گفتن فعلا تعطیله ٬ ضد حال خوردیم و دوباره پیاده روی رو شروع کردیم رفتیم کنار بازار ماهی فروشا ٬ ساحلش رو از وقتی درست کرده بودن من ندیده بودم ٬ جالب شده بود سنگ گذاشته بودن باصفا شده بود ٬ رفتیم و با بچه ها نشستیم لب ساحل و حرف زدیم و درد دل کردیم ٬ اصولا کنار آب که بشینی خیلی دوست داری با یکی درد دل کنی ٬ منم هم می گفتم و هم شنونده بودم ٬ هم اونا من و راهنمایی کردن و هم من اونارو ٬ خلاصه اگه به خودمون بود تا شب همونجا می نشستیم ٬ ولی دیگه داشت دیر می شد و به اجبار پا شدیم و راهی خونه شدیم ....
جلسه بعدم که رفتیم دانشگاه ٬ با یه استاده دیگه کلاس داشتیم و بچه ها رو که دیدیم گفتن که استاد فلانی واسه هفته ی بعد براتون حسابی نقشه ها داره و ما از اونروز تا امروز ماتم گرفته بودیم تقریبا ولی امشب خدا بهم نشون داد که واقعا چقدر به فکرمه
گفتم که حالم گرفته بود امشب خیلی اصلا حال خوندن نداشتم ٬ همینجور کتاب تو دستم بود و می خوندم اما اصلا حواسم رو نوشته هاش نبود همش می گفتم بدشانسی پشت بد شانسی .........
ولی خدا بزرگ تر از اینا بود و بهم یه فرصت داد تا اول با خودم کنار بیام . امتحان فردا که لغو شد پس لا اقل فرصت فکر کردن و بهتر بودن رو بهم داد اونم تو همین شبی که واقعا فرصت می خواستم تا به خیلی چیزا فکر کنم و درست تصمیم بگیرم ...
کدام یک دوست شماست ؟
دو دوست با هم راهي سفري شدند اين سفر را بستند تا همديگر رو بهتر بشناسند و اين قصد نيز با توافق طرفين نهاده شد .
در راه كه ميرفتن به رودخانه اي رسيدن كه زياد آب نداشت ، دوست اول آمد و قبل از آن يكي دوست آب را خورد . و دوست دوم با صداي بلند گفت سفر براي شناخت آدماست و در دل با خود گفت آري اگر اتفاق خوبي براي ما بيفتد اين دوست آنقدر خود خواه خواهد بود كه اول براي خود تصحيب كند . و به دوست اول گفت : تو را امروز خودخواه ديدم . و دوست اول نگاهي به او انداخت و خنده اي نمود .
به حركت خودشون ادامه دادند تا به جنگلي رسيدن و ديدن خرسي از لا به لاي بوته ها آماده است تا آنها رو بخوره و به همين دليل هر دو فرار كردند ولي ديدن خرس نزديك است تا به آنها برسد ، دوست اول چاقويي برداشت و به دست دوست دوم زد و دوست دوم بر زمين افتاد و لحظه خيلي كم گذشت تا بيهوش شد .
وقتي دوست دوم به هوش آمد دوستش را بالاي سرش ديد خنده اي زمزمه كرد و به دوست اول گفت : سفر براي شناخت آدماست ، امروز تو را علاوه بر خودخواهي ، قاتل يافتم . و دوست دوم نگاه خنده داري به او كرد و باز به حركت ادامه دادن.
و در ادامه به دشتي رسيدن كه معرف دزدي و راهزني در اين منطقه بود .
دوست اول به دوم گفت من شب را مي خوابم و تو روز را بخواب . دوست دوم قبول كرد و باز گفت سفر براي شناخت آدماست ولي باز من بر تو صبر خواهم كرد . و دوست اول باز نگاهي با خنده به او كرد و خوابيد . و شب صبح شد و روز شب تا اينكه از آنجا رفتن و دوست دوم ديد بقچه ي دوست اول خاليست و با خود گفت حتما موقعي كه من خواب بودم از بقچه خود تناول كرده و حتما ميخواد امشب مرا اول بخواباند و من كه خوابيدم بقچه را بردارد و فرار كند و مرا در نداري تنها بگذارد و تا اينكه به كوهي رسيدن و دوست اول به دوم گفت امشب را تو بخواب تا من پاسباني دهم و دوست دوم گفت ميدانم براي چه ولي من سخاوتم بيش از غضب و رنجشم هست . و آن شب را خوابيد و وقتي صبح بيدار شد ديد دوستش نيست و براي اينكه او را پيدا كند به جستجوي او مشغول شد تا اينكه او را در پرتگاهي يافت كه از بالاي كوه به آن دره پايين پرتگاه افتاده بود و هنوز جاني در قبضه داشت و آه و ناله مي كرد و دوست دوم گفت ديگر بس است هر چه سخاوت به خرج دادم ، من اين همه خوبي كردم در حق او و او به جاي تشكر نتيجه را با دزدي پاسخ داد پس بزار همينجا جان بده و دوستي ما هم تمام بشه . و رفت تا اينكه شب شد و خواست بخوابد جاشو انداخت و خوابيد و در خواب دوستش را ديد كه نزديكش آمد و گفت سلام و دوست دوم جواب داد عليكم دوست اول گفت براي چي ناراحت هستي و دوست دوم گفت از دست تو و كارهايت ، من تو را نيكي ميكردم و تو جواب مرا با بدي ميدادي .
دوست اول گفت : آن رودخانه اي كه من از آن آب خوردم و آب كمي داشت براي ان بود كه شايد آب آن مسموم باشد و چون مسموم نيافتم گذاشتم تا تو آب بخوري و آن روزي كه دست تو را بريدم براي اين بود كه ميدانستم تو خونت كم است و اگر كمي از خونت را از دست بدهي بيهوش خواهي شد . و اگر بيهوش مي شدي ديگر خرس با تو كاري نخواهد داشت و تو را بيهوش كردم تا خرس از تو امتناع كند . و در بياباني كه رسيديم ، چون ميدانستم راهزنان آن ادعاي جوانمردي دارند و به قول خود شبيهخون نميزنند ( در شب حمله نميكنند ) به همين خاطر شب را خود خوابيدم و صبح را كه تو خواب بودي وقتي آنها را ديدم كه پيشم آمدن به آنها گفتم اي شمايي كه به جوانمردي استواريد بگيريد و بقچه مرا با خود ببريد ، اما بقچه دوست مرا از او نگيريد و آنها چون جوانمردي مرا ديدند به خود آمدن و بقچه مرا برداشته و آنجا را ترك كردند .
و آن شب در كوه كه به تو گفتم امشب را تو اول بخواب براي اين بود كه ميدانستم شب ترسناكي در انتظار ماست و چون تو ترست خيلي زياد بود خواستم تا بخوابي و خود با همه ترس مقابله كنم و در نيمه شب گرگي آمد و من براي اينكه به تو و بقچه ات گزندي نرسد آن را بر داشتم و گرد هم به دنبال من ميدويد و من بقچه را در پرتگاه انداختم تا دست او اگر به من برسد به بقچه تو نرسد ولي از بخت بد سنگي در زير پاي من رها شد و من در آن دره افتاده ام .
دوست دوم از خواب پريد و فورا برگشت به آن دره اي كه دوستش در آن افتاده بود و دوست خود را مرده يافت و آه سردي كشيد و از عجز ...
روشهایی ساده برای شاد زیستن
یکی از موانع شاد بودن تمرکز بر کمبودها و نداشته هاست . به سلامتی خودتان فکر کنید ٬ به سلامتی اطرافیانتان ٬ به کارهایی که برای انجام دادن دارید و به بهتر انجام دادن آنها بیاندیشید ; به خنده های فرزند یا فرزندانتان ٬ به دنیای کودکانه و پرراز و رمزشان بنگرید ; به حمایتهایی که دیگران از شما می کنند ; به ارزش و اعتباری که نزد دوستان و همسایگان دارید ; به بستگانی فکر کنید که برای دیدنشان لحظه شماری می کنید ; به تجربیاتی که اندوخته اید و ارزشی که دارند و خلاصه اینکه
" چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید "
*۲) موفقیت های خودتان را برجسته سازی کنید .
همه ما از اینکه موفق شده ایم و یا در شاهراه موفقیت گام برمی داریم شاد و خرسندیم ٬ اما متاسفانه بسیاری از افراد ٬ موفقیت و شادی رسیدن به آن را فقط در نتیجه آن جستجو می کنند و به اصطلاح نتیجه مدارند ٬ در حالی که مسیر رسیدن به موفقیت شیرین تر و مفرح تر است . طعم شیرین تلاش و کوشش همان حلاوت موفقیت و نتیجه گرفتن را دارد . مثل کوهنوردی باشید که لذت فتح قله را نه بر فراز قله که در مسیر صعود به قله می چشد . همان لذتی که به او قدرت ٬ امید ٬ اطمینان و اعتماد به نفس می بخشد . اگر برای موفقیت در کنکور تلاش می کنی از تلاش خودت لذت ببر تا انگیزه هایت برای رسیدن به موفقیت بیشتر و بیشتر شود .اگر برای خرید خانه یا اتو مبیلی در حال کار و تلاش و پس انداز کردن هستی ٬ از حلاوت تلاشی که یک گام تو را به هدف نزدیکتر می سازد بهره مند شد . به خاطر داشته باش همان خانه ای که در آن زندگی می کنی یک شبه ساخته نشده است بلکه آجر آجر آن را در طی زمانی متمادی بر روی هم نهاده اند تا امروز آسایش و آرامشش را تجربه کنی .
به موفقیت های خود ببالید .
*۳) رضایت جو باش .
به جای تکیه بر نا ملایمات زندگی به آن روی سکه هم بیاندیش . به رضایت خاطر به آنچه که همه ما برای دستیابی به آن در تلاشیم . رضایت خانوادگی را در زندگی خانوادگیت جستجو کن . رگه هایی از آن را خواهی یافت . رضایت شغلی داشته باش ٬ اگر نداری آن را جستجو کن حتما آن را بدست خواهی آورد . رضایت تحصیلی را در تلاش برای آموختنت جستجو کن . رضایت اخلاقی رضایت حرفه ای ٬ رضایت فرهنگی و .... همه و همه قطعات پا زلی هستند که به زندگی ما رنگی از شادی می بخشند . مهم آن است که در جستجوی این شادی درونی ٬ احساس رضایت داشته باشیم . وقتی با دیگران ٬ با دوستان صمیمی ات صحبت می کنی این رگه های دوستی ٬ توجه ٬ شانس ٬ نعمت و امکاناتت را به رخ دیگران بکش . مطمئن باش پس از مدتی خود را در محاصره انبوهی از نعمت های بیکران الهی خواهی یافت و رنج ناملایمات در سایه خورشید رضایت بتدریج رنگ خواهد باخت .
*۴) بهانه بزرگ را بهانه ٬ بهانه های دیگرت کن .
زندگی یک بهانه است . بهانه ای بزرگ ٬ بهانه ای برای بودن و بهانه ای برای شدن . بهانه ای برای غلبه بر همه موانع و مشکلاتی که فرا راهمان قرار می گیرند و بهانه ای برای دیکته کردن توانمندیها ٬ استعدادها و قابلیت هایی که داریم . این بهانه بزرگ را بهانه شادی های زودگذری کن که در زندگیت به آنها متوسل می شوی . هرگز نگو زندگی ارزش آن را ندارد که به این شادیهای بچه گانه متوسل شد . اشتباه نکن ٬ زندگی جمع همه این شادی ها است . زندگی نیازمند بنزینی است که موتور آن را به حرکت در می آورد . سوخت اصلی زندگی همین شادیهاست . به زندگی عاری از شادی فکر کن آیا امکان دارد ؟ چه فرقی با جهنم دارد ؟
خوب بچه ها واسه امشب کافیه ٬ شدید بی خوابی زده بود به سرم امشب تا همین چند دقیقه پیش داشتم درس می خوندم روزا زیاد حال خوندن ندارم شب خیلی راحتتر می تونم درسام رو مرور کنم خلاصه ۱ فصل رو که تموم کردم خسته شدم و رفتم سراغ یکی از کتابای داداشم و این مطلب رو توش خوندم و خیلی خوشم اومد البته زیاده من فقط یه مقداریش رو نوشتم اگه خوشتون اومد بگید بقیشم می نویسم
اگه نه هم که هیچی خودم تنهایی می خونمش
شب بخیر ...........
بازی وبلاگی
۱.وارد دانشگاه شدم.
۲.تا حدودی تونستم اعتماد به نفسم رو به دست بیارم.
۳.تا حدودی از خلوت خودم در اومدم.
۴.دست پختم خوب شده .
۵.بزرگ شدم اما قد نکشیدم .
۶.مستقل شدم.
۷.دیگه از پس کارای خونه به راحتی بر میام .
۸.منظم تر شدم .
۹.لاغر شدم .
۱۰.متعهدتر شدم.
۱۱.خطم خیلی خیلی خوب شده .
فکر می کنم بس باشه دیگه ٬ خب برنامه هایی که واسه آینده دارم از این قراره :
۱.قصد دارم تغییر رشته بدم و آی تی بخونم اگه خدا بخواد.
۲.تئاتر رو ادامه بدم و بتونم پیشرفت کنم .
۳.ماشین بخرم البته اول برم گواهینامم رو بگیرم .
۴. مث هر کس دیگه ای ازدواج کنم .
۵.خوشنویسی رو ادامه بدم .
۶.ظرفیتم رو زیاد کنم و اینقد دل نازک نباشم
خوب منم



